مديريت شهري در دست که خواهد بود؟
نويسنده: منصوره مصطفيزاده
http://www.youngfuturists.com
از زماني که لوکوربوزيه خودش را تنها مصلح جامعه ميدانست، خيلي گذشته است. بوزيه ـ که يک معمار مدرنيست تمام عيار بود ـ عقيده داشت اگر جامعه يک هرم باشد، معماران در راس آن هرم هستند. به اين ترتيب دست آنها باز است تا هر تغيير و اصلاحي را در جامعه اعمال کنند. او فکر ميکرد مردم چيز زيادي نميفهمند(!) و اين معماران و شهرسازان هستند که بايد به جاي آنها بفهمند. آنها شهرها و خانهها و پارکها و خيابانها را طراحي ميکنند، و بعد مردم ـ که مجبورند در همان خانهها و خيابانها زندگي کنند ـ نوع جديد زندگي را ميپذيرند و اصلاح ميشوند! با همين طرز تفکر بود که بوزيه اولين طرحهاي برجهاي بلند، مراکز تجاري بزرگ، تفکيک مناطق تجاري و اداري و مسکوني از هم، و بقيهي اتفاقاتي که چندين سال بعد در همهي دنيا فراگير شد را ارائه داد. آسمانخراشها، اتوبانها، آسفالت، بتون، تيرآهن،... و بقيهي چيزهايي که حال همه را به هم زد!
شايد اگر آن موقعها يک آيندهپژوه وجود داشت ميفهميد که نتيجهي چنين طرز تفکري همين خواهد شد که ۳۰سال نگذشته، صداي همه از اين مدرنيسم در ميآيد و ميروند سراغ پستمدرنيسم! اما به نظر ميآيد بوزيه و بقيهي مدرنيستها خيلي بيشتر از اينها به خودشان مطمئن بودند. آنها واقعاً فکر ميکردند خيلي بيشتر از مردم ميفهمند و مردم هم بايد سطح شعورشان را بالا ببرند تا به عمق اين اصلاحات پي ببرند! اين طوري شد که براي ساختن شهرهاي دورهي اوج مدرنيسم هيچ وقت از مردم نظري خواسته نشد. به اسم نوسازي و بهسازي خانهها و محلههاي قديمي خراب ميشدند و ساختمانهاي n واحدي ساخته ميشدند و مردم مجبور بودند در همان قوطيکبريتها زندگي کنند. سي-چهل سالي گذشت تا شهرها آنقدر زشت شوند که همه اعتراف کنند که: شهرهايمان واقعاً زشت شدهاند!
حالا کمکم همه (حتي آنهايي که فکر ميکردند خيلي ميفهمند!) فهميدهاند که نميشود شهر را بدون توجه به مردم ساخت. يک جور از مديريت اين کار را باز هم به تنهايي انجام ميدهد. يعني مينشيند و اول مطالعاتي در مورد وضعيت اقتصادي و اجتماعي و سياسي و فرهنگي و غيرهي مردم ميکند و بعد آنها را در مديريتش وارد ميکند؛ تقريباً شبيه کاري که ما در کشورمان ميکنيم. يک جور ديگرش هم اين است که مستقيماً از خود مردم نظر ميخواهند و طبق نظر آنها شهر را مديريت ميکنند؛ در اکثر کشورهاي اروپايي روش دوم به کار ميرود. اما آيا واقعاً اين مديريت طبق نظر مردم شهر را ميسازد؟ فرض کنيد مردم ميخواهند روي فلان خيابان پل عابر پياده ساخته شود. مديريت شهر هم قبول ميکند. فقط يک مسئلهي کوچک ميماند: سرمايهي اين پل را چه کسي تامين ميکند؟ همين يک سوال کوچولو باعث ميشود کار ماهها لنگ بماند. مردم که عمراً به مديريت شهري يک قران هم کمک نميکنند (خصوصاً اگر دل خوشي هم ازش نداشته باشند). مديريت شهري هم که تقريباً در تمام دنيا يک نهاد مردمي است و ربطي به دولت ندارد. ميماند... سرمايهداران! همين جاست که پاي يک عنصر تعيين کننده به ماجراي مديريت شهري باز ميشود. خب... حالا که قرار است پول اين پل از جيب ما برود، چي به ما ميرسد؟! نتيجهاش شايد بشود يک بده بستان رابطهاي که مديريت شهري را وامدار سرمايهدار ميکند، يا شايد هم يک بيلبور بزرگ روي بدنهي پل عابر پياده که گند ميزند به قيافهي محله!
کافي است کمي به قيافهي شهرهاي بزرگ (از همين تهران خودمان بگير تااا... نيويورک و لسآنجلس و توکيو) نگاه کنيد تا متوجه شويد که با اين همه دم زدن از مشارکت مردمي در مديريت شهري، مديريت واقعي دست چه کساني است. مهم تصميمسازي در شهر است که... در دست سرمايهداران ميچرخد!
*
به سن ما که قد نميدهد؛ اما پدران و پدربزرگهاي ما محلههايشان را اين طوري توصيف ميکنند: خانههاي کوچک و خانوادههاي ساده. خانهي هرکس معلوم بود کجاست. معلوم بود چه کاره است. دکانها و مغازهها در محله پخش بودند و هر محله براي خودش يک مسجد و حمام و حسينيه و مدرسه داشت. مردم روي محلهشان تعصب داشتند. يعني وقتي از کسي ميپرسيدي: بچهي کجايي؟ سرش را بالا ميگرفت و با افتخار اسم محلهاش را ميگفت. اگر عيدي، جشني، چيزي در راه بود همهي مردم جمع ميشدند و محله را آب و جارو ميکردند. خودشان گلها و باغچهها را آب ميدادند و هر کس جلوي خانهي خودش را تميز نگه ميداشت. اگر قرار بود تغييري در محله بدهند، چند نفر ريشسفيد محل دور هم جمع ميشدند و تصميم ميگرفتند و بعد هم هيچکس روي حرفشان حرف نميزد؛ همه از اين تصميم راضي بودند.
اين هم يک جور مديريت است. مديريت مردمي از نوع اصيلش! تازگيها تئوريسينهاي شهري دارند به اين نتيجه ميرسند که اگر مديريت شهري را همينجوري بدهيم دست خود مردم که محلي ادارهاش کنند، خيلي بهتر است. وقتي مردم خودشان محل زندگيشان را اداره کنند، دوستش دارند و وقتي دوستش داشته باشند، برايش وقت و هزينه ميگذارند. اين طوري همه چيز بهتر خواهد بود. هم دست مديريت شهري جلوي سرمايهداران دراز نميشود، و هم مردم از شهر و محلهشان لذت ميبرند.
اما آيا اين روند طي خواهد شد؟ آيا بعد از مدتها حکومت شهري(به جاي مديريت شهري)، ميشود پاي سرمايهداران را از شهرها بريد؟ و ما... آيا ميتوانيم به جاي اين که محلههاي داشتهمان را تخريب کنيم، آنها را حفظ کنيم؟
شهر آينده در دست مردم خواهد بود يا در چنگ حکومتهاي سرمايهداري؟